شعر و نوحه سرایی برای حضرت رقیه

بهر طفلى که یتیم است و غمین است و اسیر
ناز پرورد حسین آن شه بى یار ونصیر
کیست آن طفل ؟ رقیه ، که ز جور ایام
همه دم داشت فغان خاصه شبى کان ناکام
به خیال پدر افتاد به ویرانه شام
یادش آمد ز پدر، رفت ز جسمش آرام
خیر مقدم چه به جا آمدى ، احسان کردى
چه شد آخر که زما روى تو پنهان کردى
اى پدر بى تو به ما دست ستم بگشادند
نان و خرما به تصدق به عیالت دادند
درد دل جان پدر با تو فراوان دارم
گاه وصل است و به لب شکوه ز هجران دارم
پاى گلگون شده از خار مغیلان دارم
رخ نیلى شده از سیلى عدوان دارم
غیر هر سنگ که فکندند زهر بام و برم
کس دگر دست نوازش نکشیدى به سرم
هیچ دارى خبر اى جان پدر از دل ما
که فلک سوخته از برق ستم حاصل ما
داده در گوشه ویرانه ز کین منزل ما
روشن از شعله آه است به شب محفل ما
با پدر گرم فغان بود که ناگه از خواب
گشت بیدار و نظر کرد ابا چشم پر آب
نه پدر دید به بالین ، نه به تن طاقت و تاب
ناله سر کرد دگر باره ز هجر رخ باب
گفت عمه پدرم از سفر آمد چون شد
باز گو کز غم او باز دلم پر خون شد
به خدا عمه پدر بود کنون در بر من
روشن از عارض او بود دو چشم تر من
از چه رو بار دگر پاى کشید از سر من>

< برس اى عمه به داد دل غم پرور من
من غم دیده کجا، هجر رخ باب کجا
این همه درد کجا، این دل بى تاب کجا
پس خروشید و خراشید رخ همچون ماه
به فلک گشت روان آه دل آل الله
بر کشیدند ز دل جمله خروشى جانکاه
عالمى را بنمودند پر از ناله و آه
گشت آگاه از آن حال ، جفا پیشه یزید
بفرستاد به ویرانه سر شاه شهید
آه از آن دم که سر شاه به ویران آمد
پى دلجویى آن جمع پریشان آمد
از سر لطف به سر وقت یتیمان آمد
به سر خوان غم آن سر زده مهمان آمد
همه شستند ز جان دست ، چو جانان دیدند
در سپهر طبق آن مهر درخشان دیدند
چون رقیه به رخ باب کبارش نگریست
از سحاب مژه بر آن گل احمر بگریست
گفت پر خون - پدر - این موى نکوى تو ز چیست
سبب قتل تو مرگ من غم زده کیست
جان بابا، که جدا کرده سر از بدنت
اى سر بى بدن آیا به کجا مانده تنت
کى گمان داشتم اى من به فداى سر تو
که بدین حال ببینم سر بى پیکر تو
پس لب خود به لب باب گرامى بنهاد
تا خود از پاى نیفتاد سر از دست نداد
علم الله که چه بد حال دل آل رسول
آن زمان کز ستم و کینه آن قوم جهول
کرد رحلت ز جهان آن گل گلزار بتول
در عجب ماند (صغیر) از تو ایا چرخ عجول
که چه با خیل عزیزان تو ستمگر کردى
ظلم بر آل على بى حد و بى مرز کردى

/ 1 نظر / 27 بازدید
ناصر

تا آخرین رمق - هی تو! - حال زندگیت چطورهه؟ افتاده بر زمین، بی رمق، نسیمی می وزه تو سینه قلبم دوباره بیدار می شه با این نسیم فرصتی ندارم - هستم به اعتقادم ضربت آِخر رو وارد کرد ناصر نصرتی صدقیانی